یادداشت
یک سال و دو ماه است که در قسمت تولید کمکفنر ماشین، جلو فرمان و... در کارخانهی فرآوری و ساخت رشت کار میکنم. قبلا نظامی بودم، بعد از ۱۱ سال کار از آنجا بیرون آمدم و در عظام مشغول شدم. من یک هفته شبکار و یک هفته روزکارم.
یکی از اقدامات خوبی که در هلدینگ عظام در جریان است، انعکاس اخبار و موارد مختلفی است که در کارخانهها اتفاق میافتد که به همکاران رادیوعظام اطلاعرسانی میگردد.
اخباری که از شرکتها گذاشته میشود یکی از شیرینترین کارهای رادیو عظام است چیزی هم که ما با آن طرف هستیم بازخورد این خبرهاست. بعضی از کارکنان من را که میبینند، میگویند: “نوبت ما کی میشه که خبری ازمون بذارید، ما هم معروف بشیم، دیده بشیم.” چون خانوادههای پرسنل هم اخبار را دنبال میکنند و برایشان خیلی هیجانانگیز است که از همسرشان یا فرزندشان خبری بر روی اینترنت منتشر شود.
پیرو شروع فعالیت رادیو عظام بهعنوان رسانهی اختصاصی کارکنان گروه قطعات خودروی عظام، شرکت فرآوری و ساخت نیز همراستا با اهداف این رسانه به نشر و بازتاب اخبار و رویدادهای این مجموعهی صنعتی پرداخت.
توجه به تعهدات و مسئولیت در مقابل جامعه از ارکان اساسی توسعهی پایدار کسبوکارهای بزرگ است. در گروه عظام نیز این موضوع اولویت دارد و به صورت ویژه کارهای خیرخواهانه همواره مورد تاکید آقای حاج عباس ایروانی بنیانگذار گروه عظام قرار داشته است.
در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۴۰۲ به مناسبت روز جهانی اهدا خون و با هماهنگی سازمان انتقال خون خرمشهر از ۱۵ نفر از پرسنل این شرکت نمونهگیری شد. هدف از این عمل انساندوستانه حفظ سلامتی و یاری رساندن به بیماران خاص بوده است.
٣٧ سال پیش جوانی ٣٠ ساله بودم پرشور و پرتلاش با رویاهایی دور و به ظاهر دستنیافتنی. خیالپردازی میکردم و دوست داشتم روزی نقشی در آبادی و توسعه ایران عزیزم داشته باشم. عزمم را جزم کردم تا به این رویا برسم. مسیر دشوار و پرپیچ و خم بود و ناهموار. بارها زمین خوردم و هر بار مصممتر از قبل بلند شدم. در این مسیر اما هیچگاه احساس تنهایی نکردم. کنارم همیشه کارگران زحمتکش و مدیران متخصصی بودند که حضورشان دلگرمی و قوت قلب من بود و روز به روز به تعدادشان افزوده میشد. خانواده عظام پرجمعیتتر و ریشهدارتر شد.
یه مدیری داریم در عظام که پرتکرارترین کلمهای که به ما میگه «نمیشه» است. میتونین اسمش رو حدس بزنین؟ بله! درسته، حاج حسن آقای زهرهوند. سال گذشته به بهانهی روز عظام میخواستیم بریم از مدارس عظام در خوزستان مستندی بسازیم، خدمت ایشون رسیدیم که هماهنگ کنند ولی مثل همیشه گفتند نمیشه. بعد که قشنگ حال ما رو گرفتن و ناامیدمون کردن، تماس گرفتن که با یه تلفن کل استان خوزستان رو به صف کردن که ما بریم و مستند رو بسازیم.
وقتی مامان برای سومین بار صدایم کرد و جواب ندادم خودش آمد دنبالم. احتمالا حوصله نداشت آخرشب که برمیگردیم خانه به آشپزخانه برود و مشغول سیبزمینی پوست کندن برای دختر گرسنهاش بشود. توی اتاق بچههاشان قایم شده بودم و داشتم یکییکی کتابهایی را که بادقت انتخاب کرده و کنار دستم چیده بودم میخواندم.
وقتی 36 سال پیش نهال گروه صنعتی عظام را در دل خاک پاک ایرانزمین میکاشتم، یکی از رؤیاهای همیشگیام تماشای به بار نشستن این درخت بود تا همهی مردم سرزمینم از ثمرهی شیرین آن بچشند. برای رسیدن به این رؤیا همیشه به همکاران و مدیران پیشنهاد میکردم در مسیر توسعه و پیشرفت عظام فقط به صنعت توجه نکنند و عظام همهجانبه رشد کند.
شرکت سازهپویش در راستای عمل به مسئولیتهای اجتماعی خود که یکی از آنها حفظ فضای سبز است، به این موضوع اهمیت فراوانی میدهد. به صورتی که هر ساله در روز درختکاری طی مراسمی با دعوت از مدیران ارشد شهرداری و کارکنان (مدیرعامل و سایر مدیران ارشد، همکاران واحدهای مختلف) به تعداد پرسنل خود در بوستانهای تهران اقدام به کاشت نهال میکند.
شرکت فرآوری و ساخت سالهای سال کار کرده، دانش فنی و تجربهی زیادی در حوزهی کمک فنر در بازار داخلی دارد و ظرفیت زیادی ایجاد کرده است. برای بهرهبرداری از این ظرفیت فقط بازارهای داخلی کافی نبود.
من بارها و به بهانههای مختلف به خوزستان سفر کردم و در اکثر شهرهای این استان زرخیز قدم زدم. از اهواز و شبهای زنده و پرجنبوجوشش تا آبادان و مردم خونگرمش، از ملاثانی و بستنیهای شیر گاومیش تا مسجدسلیمان و چاههای نفتش و… همه رو دیدم، اما هیچوقت موفق به دیدن خرمشهر نشده بودم. حتما میدونید که فاصلهی آبادان تا خرمشهر با ماشین کمتر از 20 دقیقه است، اما هر بار به دلیلی نتونستم برم. تا اینکه سال 98 در بازدیدهای حاجآقا نوبت به رادمان یدک اروند (فیاکو) رسید و بالاخره وقت ملاقات با این شهر عزیز نزدیک شد.
دستهای ما از همان آغاز عاشق آفریدن بودند. با چوب و نی، با سنگ و خاک، با هر گنج خامی که میتوانست شگفتی آفرینش را با دستان ما پخته کند. فرقی نمیکرد در کویر زاده شده باشند یا در جوار دریا، جنگلی انبوه اطرافشان باشد یا دشتی خشک، آنها بیکار نمینشستند و از کار نمیماندند. میپیچیدند و میخواندند و میرقصیدند و میآفریدند. تارها را از بین پود عبور میدادند، آجرها را کنار هم مینشاندند، بر صفحههای صاف و صیقیلی مس، استادانه ضربه میزدند و به مشتی گل جان میبخشیدند.
«سلام من مجتبی هستم، عکس میگیرم، میشه یهکم بخندین. بیشتر. نه، کمه، از ته دل.» شاید بیش از میلیونها بار از زمانی که عکاسی از کارگران عزیز را شروع کردیم، این جملات را به کار بردم و همیشه و همیشه و همیشه لطف عزیزانی که رو به دوربین منتظر گرفتن عکس بودند، شامل حالم میشد. بارها به این موضوع میاندیشم که من خوشبختم که میتوانم کاری کنم تا برای لحظهای کوتاه باری از دوش انسانهای زحمتکش بردارم.